![]() من عزراییل مقتدرازاین جهت تصمیم به ایجاد این وبلاگ نموده ام تا هشداری باشد برای آنهایی که مرگ رابه استهزاوتمسخرمی گیرندوناجوانمردانه به حقوق دیگران تجاوزمی کنند.همچنین اخطاری باشدبرای آنهایی که درخواب غفلت به سرمی برند ودرفراخنای زندگی جزبه شکم خوداندیشه ای ندارند.وهمچنین سلام وعرض ادبی داشته باشم حضوردوستانی که قرابت ودوستی با عزراییل راسرمنشاء زندگی خودقرارمی دهند.
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
قالب وبلاگ
آپلوعکس آپلوعکس آپلوعکس آپلوعکس آپلوعکس(نایت اسکین) مونا کلانتری جویبار بهروز رها باران عشق قلب خاموش(بهمن) دانلودکده(مهدی عزیز) من وتو( سبا) (saba) friendly زیباترین حس آدمی... عشق(سیاوش) روزگارغریبیست.. نازنین(سایه) عکسهاومطالب جالبxx (سارا) ایستگاه دوستی(نجمه) آخرین وداع (شوتر) کوچه رفقا( مهتاب نازنین) keep smiling (مریم) الهه شرقی(مهسا) غریب آشنا ( میترا) خاطرات من (پریسا ) محبوب دل یکسری حرفهای نگفته (خانمی) mia'dgah (مهسا) بسم الله الرحمن الرحیم(عرفان) ابره بارون ( مينو ) خیلی باحال( مروارید ) بسراغ من اگرمی آیی(آرام) آپلودفایل اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
جهنم+من
سایه ای درتاریکی سخن دل ( از سروده های خودم )
خداوندا خدای مهربانم تویی درروزو شب ورد زبانم ----------- نگاهی برمن خونین جگرکن که ازجورفلک افسرده جانم ----------- تودرمان دل بیچاره ام کن که غم ریشه زده تا استخوانم ----------- توبنگرتابگویم ازبرایت همه اندیشه ودردنهانم ---------- شکسته قلب من ازبیوفایی زنیرنگ وفریب اندرفغانم ---------- بدریای امیدوآرزوها شکسته قایقی بی بادبانم --------- زبس نالیده ام درماتم دل فراری گشته نورازدیدگانم --------- ببردرگورسرد آرزویم که یابم شاید آنجاهمزبانم --------- چه سوداززندگی دراین زمانه که خودبازیچۀ دست زمانم --------- دوروزعمرمن بگذشت وامّا نروییده گلی در گلستانم
|+| نوشته شده توسط عزراییل در دوشنبه پنجم بهمن 1388 ساعت 8:36
عهد خدا ( کفــــــر )
شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشد نسیم پونه ها عطرشقایق ها زلبهای هوس آلود زنبق بوسه میگیرد من اما سردو خاموشم خداوندا تودرقرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی تومیگفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند تومیگفتی که دوزخ منزل آنهاست من اما دیده ام نامرد نامردی زچرک و خون مردم کاخ می سازد خداوندا تومیگفتی اگراهریمن شهوت برانسان حکمفرماشد تواورا برصلیب خشم خود مصلوب خواهی کرد من اما دیده ام چشمان شهوت بار فرزندی که براندام لخت مادرش دزدانه میلغزید آه اف برخشم و برغارت من نامرد میگریم براین نامردی تو خداوندا اگر مردانگی این است بنامردی قسم نامرد نامردم اگر دستم به قرآنت بیالایم..
|+| نوشته شده توسط عزراییل در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 14:29
دخترم روزه ميگيرد
اين داستان تخيلي است آرام بيا كه دخترم خوابيده !!! ماه رمضان از راه رسيدوطبق تكليف وسنت هميشگي مردم اقدام به گرفتن روزه نمودند. گرماي طاقت فرساي خوزستان همه را كلافه كرده بود. با اينحال مردم با توكل به خدا و اراده اي آهنين به روزه داري مشغول بودند.من هم با همسروتنهادخترم زندگي ميكردم. روزهاي سخت زندگي را ميگذرانديم . روزگاري كه با فقروتنگدستي وگرسنگي مواجه بوديم.تنها دلخوشي من همسر ودختركوچولويم بود.روزي دخترم پيش من آمدوگفت:بابا من هم ميخوام روزه بگيرم.گفتم دختر عزيزم روزه برتو واجب نيست وگرفتن روزه دراين شرايط كاربسيار دشواري است.ولي دخترم بمن التماس كردونگاه محبت آميز خودرابمن دوخت وگفت: باباجون خواهش ميكنم بگذار فقط يك روز از اين ماه مبارك را روزه بگيرم بعد قول ميدم كه ديگه روزه نگيرم . من درشرايطي قرارگرفتم كه نمي توانستم پيشنهاداوراقبول نكنم. پس پذيرفتم كه دخترم فرداروزه باشد. دخترنازم خيلي خوشحال شد وازمن تشكر كرد.با وجود شرايط سختي كه ماداشتيم فردا دخترم روزه دارشد. دخترم با خوشحالي تمام پيش من آمد و گفت باباجون من روزه هستم. ولي معلوم بود كه از تشنگي و گرسنگي رنج ميبرد.وسيله خنك كننده نداشتيم واجباراً به اوپيشنهادكردم كه در زيرزمين خانه كه تقريباً محيطي خنك بود بخوابد ومن موقع افطاراورا بيداركنم واوهم پذيرفت كه در زيرزمين خانه بخوابد.روزبسيارگرمي بود. به همسرم كه اوهم روزه داربود گفتم اگرموافق باشيد براي دخترمان يك هديه بگيريم تا بعدازافطاربه اوجايزه بدهيم واورا خوشحال كنيم. باموافقت همسرم با تنها موجودي خود يك گردنبند طلا براي دخترم كه فقط شش سال داشت خريدم.بعد از اذان مغرب به زيرزمين خانه رفتم. به آرامي دخترم را صداكردم وبه او گفتم دخترم بيدارشوبابا اومده. گردنبند طلا برات خريده ام . موقع افطارشده وتو موفق شدي كه يك روز را روزه بگيري حالا بياعزيزم تو بغلم تا باهم كنارسفره افطار بنشينيم. ولي هرچه صدازدم جوابي نشنيدم.دخترعزيزم درآن شرايط سخت مرده بود.جسد سرد و بي روح اورا در آغوش كشيدم و بر صورتش بوسه زدم. گردنبند طلا هنوز در دستم بودبه اميد آنكه آن را بر گردن او آويزان كنم. آرام آرام گريه كردم ودخترم را براي آخرين بار صداكردم. دخترگلم .... دختر نازم چرا بامن حرف نميزني؟ تنهادلخوشي من توبودي اينك با چه اميدي زنده باشم. درآن شرايط با تمام قدرت فرياد زدم ..ای لعنت برمن. |+| نوشته شده توسط عزراییل در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 20:14
شعر بوسه از سروده های خودم
(( بوســــه )) جان ماوجان آن چشماي تو بوسه ميخواهم ازآن لبهاي تو بوسه ميخواهم كه باشم تاسحر غرق درافكار و در رؤياي تو ------- بوسه اي همچون شراب آتشين تاكه مست افتم به زيرپاي تو ------- خوب ميدانم اميـــد زندگي نيست درعالم كسي همتاي تو ------- چشم زاغي بندة درگاه توست غمزه داردنرگس شهــلاي تو ------- گرمرا رنجاندي ازخود مي شوم اي بت سيمين بدن شيـداي تو ------- بازميگويم مرا ده بوسه اي تاكه باشم مونس شبهاي تو ------- بوسه باران ميكنم روي تورا من فـداي آن رخ زيباي تو
|+| نوشته شده توسط عزراییل در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 21:56
چرا وبلاگ زدم؟
چرا وبلاگ زدم ؟ اصولاً در اینترنت وبخصوص دروبلاگ ها هیچگونه دوستی واقعیت ندارد و چهره واقعی دیگران راما نمیتوانیم مشاهده کنیم. همه سعی داریم که حرف خود را برکرسی بنشانیم وازاین روبا حرفهای غیر واقعی و فریبنده سعی در جلب توجه همدیگرداریم. پایه واساس دوستی ها پوشالی است. مبنای دوستی برپایه احساسات استوار می باشد. همه ما خودرا آدمهای خوب و وارسته جلوه داده و مظلوم نمایی میکنیم. مدتها برای همدیگر مطلب می نویسیم وعرض ارادت وبندگی میکنیم. سعی میکنیم که خودرا با چهره ای زیبا وشایسته جوان وپر شور وحال ونشاط جوانی نشان دهیم درحالیکه هیچوقت همدیگر را نمی بینیم ونخواهیم شناخت وپس از مدتی با خستگی فراوان تصمیم به حذف وبلاگ میگیریم.ولی با همه این تفاصیل من خوشحالم که وبلاگ زدم. وشاید برای شما عجیب باشد که من چرا این حرف را می زنم. من یک نویسنده وشاعر هستم که بدینوسیله می توانم اشعار ونوشته هایم را در دید دوستان قرار دهم و از این طریق احساسات خود را تخلیه کنم وهیچگونه توقع و چشم داشتی ندارم. واین مردم هستند که در مورد مطالب من نظر میدهند ونظر اشخاص برای من محترم است.ولی اصل مطلب در جهت ایجاد این وبلاگ این بود که من شخصاً دیده نمیشوم واین برای من مهم وحیاتی است. چرا که من فردی هستم با قیافه ای نسبتاً زشت و کریه ... پیر وشکسته واز گذشت زمان فقط چین وچروک صورتم به ارمغان گرفته شده وپژمرده وناتوان در گذر زمان وحوادث زندگی میکنم. |+| نوشته شده توسط عزراییل در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 22:52
اصول وبلاگ داری
اصول وبلاگ داری من ازحرفهای تکراری......... دسته بندی شده ............. کلاسیک........حالم بهم میخوره حرفهایی مثل: آپ کردم بیا ..... وب زیبایی دارید ..... بازهم بیا ..... بمن سربزن .... البته من هم ازاین قضیه مستثنی نیستم. اکثر محتویات وبلاگهای ما پیش پا افتاده است. مثلاً بعضی ازاشعارسعدی.... حافظ..... فردوسی وغیره استفاده میکنند وادبیات دیگران را بطورمسخره ای در وبلاگ خود قرار میدهند. من نمی خوام ادبیات دیگران را کمرنگ جلوه دهم ولی قربون شکل ماهتون برم ما باید ازفکر واستعداد خود و از مطالب بدیع درارتباط با دیگران استفاده کنیم واز ساده نویسی و واقعیت گرایی اجتناب نکنیم. گاهی اوقات حتی زحمت خواندن مطلب دیگران راهم به خود نمی دهیم و فقط می نویسیم ( آپ زیبایی بود). وبلاگ نویسی و وبلاگ داری خود تابع قوانین خاصی است که متاسفانه خیلی ازما از آن بی اطلاع هستیم ویا اصولاً آن را رعایت نمی کنیم. تا حالا شده ازخودمان بپرسیم که برای چه منظور وبلاگ زدیم و نتیجه این کارچیست؟ عقیده ها وسلیقه ها مختلف است. بعضی ها بخاطر تنوع وسرگرمی مثل حل کردن یک جدول از آن استفاده می کنند وبعضی دیگر برای برقرار کردن ارتباط با دوستان خود وبلاگ را سازماندهی می کنند. حالا خیلی از دوستان ازمن می پرسند که شما به چه منظور وبلاگ زدین؟ این مطلبی است که در صورت تمایل دوستان در آپ بعدی خواهم نوشت. |+| نوشته شده توسط عزراییل در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 21:11
نکاتی در مورد وبلاگ
چند نکته درمورد نوشتن مطالب در وبلاگ 1- انتخاب مطلب باید حتی المقدورازخودمان باشد. 2- نوشته باید پرمحتوا وخلاصه شده باشد. مطلب طولانی مثل داستان نویسی موجب فرار دوستان از وبلاگ میشود. 3- ساده نویسی و واقعیت گرایی رعایت گردد. 4- حرمت به دیگران رعایت گردد واز اهانت وتوهین به افراد به هرشکلی بپرهیزیم. 5- مطلب نوشته شده باید با تزئینات همراه باشد یعنی رعایت نوع خط – رنگها- وهمچنین گذاشتن عکسهایی که در ارتباط با موضوع باشد. به گفته سعدی هر سخنی که از دل برآید لاجرم بردل نشیند. اگرمطلب ما از زیبایی وطراوت خاصی برخوردار وپرمحتوا باشد بطورناخودآگاه دوستان رابطرف خود خواهد کشید و نظر هربیننده را جلب می کند ونظرات ما در وبلاگ خیلی بیشتر میگردد. البته شما دوستان خوبم به وبلاگ پریشان حال من نگاه نکنید زیرا من ازاین جهت خیلی بدشانس هستم و ازقسمت نظرات فقیرم.
|+| نوشته شده توسط عزراییل در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 21:21
اشک حسرت( از سروده های خودم)
اشک حسرت
آه اگرقصه من قصه پروانه نبود این تن سوخته آواره میخانه نبود ---------- ناله های شب من دردل توبی اثراست باوجودی که همه ناله من پرشرر است ----------- اشک حسرت زده ام دامن تو میگیرد برسر کوی تواین دل زجفا می میرد ------------ ظلم بی حد تو خون دردل ویرانم کرد آتش خشم تومجنون بیابانم کـــــــرد
|+| نوشته شده توسط عزراییل در سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 18:58
از سروده های خودم
بی توهیچ وبا توهمه چیز هرلحظه درنگاهت درچشم پرگناهت جوانة يك افسون است ودرميان امواج گيسوانت رازيك بوسة بيفرجام نهفته است بي تو هيچ وباتو همه چيز بي تواشكم وباتوزندگي جاودانه بي تومجنون زمان ازقهرتنهائي بي توغمگين باتوهمزاد نويدم عاشقانه من بردة نگاه توام لبريزازتمناي بوسة مهتاب درساية خيال خودم غوطه مي خورم درتابش آشنای آفتاب |+| نوشته شده توسط عزراییل در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 22:18
یکی از اشعار بهروز رها ( شاعرمعاصر)
شعری از دوست بسیار خوبم ( بهروز رها ) شاعرمعاصر وفرهیخته که آدرس وبلاگ این شاعر: http://behroozraha.blogfa.com/
بهانه تورا میخوانداین دل امشب ای جان سرم را کی تومیگیری به دامان .................... دلم امشب تورا گیرد بهانه شده چشم دلم ازغصه گریان .................. هوای دیدنت در دیده من فضای سینه ام ازغم پریشان ................. سراسرنقش جان درانتظاراست وجودم از فراغت گشته نالان ................. به پایت می نشینم تا بیایی اگرچه پای عمرم گشته لرزان ............. دلم رابا نگاهت آشنا کن توکه دارد نگاهت طعم باران ............... بیا ای وصل تو درمان دردم رهایم کن زبند هجروحرمان
|+| نوشته شده توسط عزراییل در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 17:41
آخرین هدیه
برای آخرین بارصلیبی را به او هدیه کردم. گفت: این صلیب برای چیست من که شمارادوست ندارم. گفتم مگرنه اینکه صلیب را روی گور میگذارند؟ پس تو هم این صلیب را روی قلب خود بگذار چون گورعشق من است!!!
|+| نوشته شده توسط عزراییل در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:52
دختر تنها(ازنوشته های خودم)
قطره قطره اشک اوالتماسی انسانی است وهرنگاه معصومش یاری بی دریغ شماراطلب میکند. دختر تنها... دخترک ازخواب بیدار شد تنها پناه او پدربزرگ پیرش بود. پدرش دراثرتصادف مرده بود ومادرش دراثرفقروتنگدستی وگرسنگی به معبود خودشتافت.دخترک بعداز مرگ مادرخیلی تنها شده بود. آخراو عادت داشت که همیشه درآغوش مادرش می خوابیدوصبح که بیدارمیشد مادرش دست نوازش برسراو میکشید.... موهایش را شانه میکردوگونه هایش را میبوسید. وحالا زندگی شیرین او ورویای کودکانه اش به سردی گرائیده بود.گاهی اوقات باخود زمزمه میکردومادر را می طلبید.... اواز غم بی مادری با تمام وجود فریاد می زد مادر جان ...مادرعزیزم .. مادرخوبم چرا مرا تنها گذاشتی؟ رنج گرسنگی اورا آزارمیداد به امیداینکه آن روز شکم خودرا سیرکندازخانه بیرون رفت.ازخیابان که میگذ شت به مغازه قنادی رسید. کیک بزرگی درپشت ویترین نظراورا جلب کرد. دخترک با نگاه حسرت آمیزبه آن خیره شد... قطره اشکی ازگوشه چشمان او چکید... او با لباسهای مندرس وپاره خود درآنچا ایستاد.. پاهای او دراثر گرسنگی توان حرکت نداشت. دریک لحظه تصمیم خودراگرفت.صدای شکستن شیشه مغازه بگوش رسیدودخترک با دزدیدن کیک اقدام به فرارنمود. اما درحالیکه کیک را در آغوش داشت درحال گذر ازخیابان با ماشین تصادف کرد. صدای ترمز ماشین وفریاد دخترک مردم را متوجه این جریان نمود. موضوع تاسف باراین دخترک غمگین همه را آزرده بود. هنوزهم با دستان نحیف ولاغر خودکیک را رها نمیکرد. درحالیکه کیک خون آلود درآغوش او بود ... خون دخترک به همراه کیک با سنگفرش خیابان آمیخت. دخترک در واپسین دم حیات خود چشمان بیفروغ خودرا گشود.. قطره اشکی از گوشه چشمان اوچکیدو درآنحال فریادزد.. مادر... مادر
اکنون دستانت را در دستم بگذارواضطراب درونم را احساس کن. وگاه درسحرگاهان نام تورا ازبلندترین پنجرۀ شهر فریادخواهم کردو ایکاش باد صدای حقیر مرا برتو رساند.....
|+| نوشته شده توسط عزراییل در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 14:56
به دقت مطالعه شود.
عاقلا ازمرگ تا کی غافلی تا به کی برعیش دنیا مایلی از زندگی ننگین و وحشتزای خون آلودعصر تمدن دروغین بیزارم...... من طالب فردای مرگم .درفردائی که برادر به مرگ برادر قیام نمی کند ...... پول فرمان نمی دهد... وبردگان سیه روز انسانی دست وپا بسته بسوی اربابان خود نمی خزند.وه که فردا چه دل انگیزخواهدبود. صدای چکمه های سربازانی که برای کشتار همنوعان خود به پیش می روند هیچکدام سکوت جاودانه ام را برهم نخواهد زد. بس كنيد آدمكش ها خاموش كنيد صداي بمب ونارنجك را فرياد بخون غلطيدن انسانهارا. |+| نوشته شده توسط عزراییل در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 0:32
دوستان خوبم سلام
من عزراییل مقتدرازاین جهت تصمیم به ایجاد این وبلاگ نموده ام تا هشداری باشد برای آنهایی که مرگ رابه استهزاوتمسخرمی گیرندوناجوانمردانه به حقوق دیگران تجاوزمی کنند.همچنین اخطاری باشدبرای آنهایی که درخواب غفلت به سرمی برند ودرفراخنای زندگی جزبه شکم خوداندیشه ای ندارند. وهمچنین سلام وعرض ادبی داشته باشم حضوردوستانی که قرابت ودوستی با عزراییل راسرمنشاء زندگی خودقرارمی دهند. بجای دسته گل بزرگی که فردابرپیکربیجانم خواهی گذاشت اکنون با شاخه گلی کوچک شادم کن. فرداکه شوم خاک چه سود اشک ندامت اکنون که درنزدتوام مرحمتی کن |+| نوشته شده توسط عزراییل در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 15:34
|